X
تبلیغات
آفتاب سوزان






آفتاب سوزان

من و تنهایی و تاریکی و یک شمع ، خدایا نکند باد بیاید

امروز به آنهایی می اندیشم که روی شانه هایم گریه کردند...

و نوبت من که شد همه شانه خالی کردند!!!!

نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 13:37 توسط حسین قلی تبار عمران|

خدایـــــــا
کودکیم را گرفتی به من جـــــــــــوانی دادی
عقلم را گرفتی به من عــــــــــشق را دادی
عشقم را گرفتی تــــــــــنهایی به من دادی
خنده هایم را گرفتی غــــــــــم به من دادی
آرزوهایم را گرفتی حـــسرت را به من دادی

خدایــــــا برگـــرد!
من هنوز نفس میکشم یادت رفت نفســــم را بگیری...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت 9:56 توسط حسین قلی تبار عمران|

تلخـی شراب رو به جـون میخـرم , فقـط بخاطر اینکه موقـع خوردنـش بگـم :

میزنـم به سلامتـی کسـی که نمیدونه چقدر دوستــــــــــــش دارم !!!
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 23:29 توسط حسین قلی تبار عمران|

هــــیچ نــبـود ...
آدمش کردم ؛
با تعریفـــــهای من شـخـصـیـت پیدا کرد ،
غــــــرورش را مــدیــون مـــن اســـــــت !
زیـــاد مــغــرور شــد ،
زیـاد از خوبیـــــهای نــداشــتــه اش بــرایــش گــفــتــم ؛
بــــــاور کـــــــرد ، و ....
مــرا کــوچک کرد...

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 9:40 توسط حسین قلی تبار عمران|

کاش می شد:بچگی را زنده کرد

کودکی شد،کودکانه گریه کرد

شعر ” قهر قهر تا قیامت” را سرود

آن قیامت، که دمی بیش نبود

فاصله با کودکی هامان چه کرد ؟

کاش می شد ، بچگانه خنده کرد . . .

نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 12:42 توسط حسین قلی تبار عمران|

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که میدانم که تا سرگرم هستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

پس چرا عاشق نباشم؟

پس چرا عاشق نباشم؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 22:32 توسط حسین قلی تبار عمران|

مثل آهو می کشد گردن ولی رم می کند

با رمـــــیدنهای خــــود از عمر من کم کند


می نهد بر شانه های خسته ام بار نگاه

بار سنگینی که پشت کوه را خم می کند


گرچه می ریزد شراب از چشم های مست او

کاسه صــــــبر مـــــرا لـــــبریز از غم می کند


با رقیبان می نشــــیند بـــاده نوشی می کند

چون مرا می بیند از غم چهره در هم می کند


بس که دور از چشم هایش سوگواری کرده ام

هر که می بیند مـــرا یــــــاد از محرم می کند


در عبور از لحظه های زندگی جز عشق نیست

آن که اســــــباب غـــــم ما را فراهم می کند

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 15:38 توسط حسین قلی تبار عمران|

عقربه ها امروز را می گریزند و من از هجوم فردای بی تو می ترسم. زمین تکرار هزار درد دوباره است.سهم من از تمام تو این است:مردی که پشت تابلوهای ممنوع،خیره به آرزویی دوردست ایستاده است.نمی خواهم بمیرم.اینقدر کنار این جاده می ایستم تا قدم هایت را احساس کنم...!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 12:44 توسط حسین قلی تبار عمران|

دل به کسی مبند

دنیا مرده است

امید ها شکست خرده است

گل ها پژمرده است

آسمان تیره است و ماه بی نور

ماه ها رفتند و سال ها آمدند

سال ها رفتند و انسان ها زاده شدند

همه رفتند و آمدند

همه تنها بودند

ما...

تنها می آییم ، تنها می رویم

تنها عاشق می شویم، تنها می گرییم

تنهایی سرنوشت ماست

تنهایی کار ماست

تنهایی گاه تنها آرزوی ماست...

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 20:5 توسط حسین قلی تبار عمران|

خدایا
حواست هست؟!
صدای هق هق گریه هایم
از گلویی می آید كه تو از رگش به من نزدیک تری ...

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:10 توسط حسین قلی تبار عمران|

هیچ گاه کسی را دوست نداشته باش چون دوست داشتن اسارت است و اسارت انسان را به جنون می کشاند،هرگاه کسی را دوست داشتی رهایش کن اگر به سویت بازنگشت بدان که از اول هم مال تو نبوده است...!!!

                                                                                           (دکتر شریعتی)

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 13:41 توسط حسین قلی تبار عمران|

هزار خیابان فاصله دارم با او

هزار خیابان فاصله دارم با خود

چرا زنده باشم

وقتی در تاریکی قدم می زنم

وقتی که او مرا

و گلدان ها کنار پنجره را

از یاد برده است ...

 

زخم ها یم را نمی بندد

چشم هایش را می بندد...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 18:40 توسط حسین قلی تبار عمران|

نمیدانم چرا هرشب دلم آهنگ غم دارد ...
نفهمیدم دل دیوانه ام آخر چه كم دارد؟ ...
نفهمیدم چه بد كردم كه جانم را به لب برده ...
كدامین طفل با مادر چنین ظلم وستم دارد؟ ...
دمی دریای بی موج است و گاهی سیل ویرانگر ...
شكسته ساز نا كوكم , نوایی زیر و بم دارد ...
گل از باد صبا میترسد و با گریه می خندد ...
زدست دل همیشه خنده من رنگ غم دارد ...
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 12:46 توسط حسین قلی تبار عمران|

گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم

گاهی از دوری تو کینه به دل می گیرم

گاهی از حوصله خسته به خودم می پیچم

گاهی از کثرت بیهودگی حتی هیچم

لحظه هایی است که من از تو و خود بیزارم

لحظه هایی که به حال دل خود می بارم

لحظه هایی است که من گنگم و بی ایمانم

در دل غربت هر خاطره جا می مانم

با خودم از عطش دلزده ای می گویم

راه ترک دل نفرین شده را می جویم

از خدا راهِ رهایی ز تو را می خواهم

ساده از عمر نگاهم به دلت می کاهم

گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم

از تماشای دل خستۀ خود می میرم

لحظه هایی است که من میل رهایی دارم

از خودم از تو و از عشق و جنون بیزارم!!!
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 10:18 توسط حسین قلی تبار عمران|

نمی نویسم …..

چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی

حرف نمی زنم ….

چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی

نگاهت نمی کنم ……

چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی

صدایت نمی زنم …..

زیرا اشک های من برای تو بی فایده است

فقط می خندم ……

چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام!!!

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 10:14 توسط حسین قلی تبار عمران|

زخم دشنه خورده ام باور کنید...

از همه آزرده ام باور کنید...

باغبان برده مرا از یاد خویش...

میخک پژمرده او باور کنید...

زندگی را زنده ها باید کنند...

من که عمری مرده ام باور کنید...!!!

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 11:14 توسط حسین قلی تبار عمران|

وقت تنگ است کسی گفت بیا تا برویم

بوی مردار گرفتیم از اینجا برویم

چشم چرخاند و زمین دور سرم می چرخید

ناگهان باز کسی گفت خدا را برویم

عشق در معرکه امروز غریب است غریب

کاش فرصت بدهد مرگ که فردا برویم

کم بگویید که این چشم به راهی تا کی

ترسم آخر همه از خاطر دنیا برویم

ما از این ماندن بی عشق دگر خسته شدیم

گر دلت پا به رکاب است بیا تا برویم!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 14:14 توسط حسین قلی تبار عمران|

من به زخم کسی نمک نزدم

به کسی تاکنون کلک نزدم

من همینم،همین که می بینی

هیچ گاه بر چهره صورتک نزدم

من مسیح همیشه مصلوبم

گر کتک خورده ام،کتک نزدم

باعث اضطراب گل نشدم

سنگ بر بال شاپرک نزدم

پس چرا بر دلم نمک زده اند؟

من که بر زخم کسی نمک نزدم!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 21:50 توسط حسین قلی تبار عمران|

دختری از کوچه باغی می گذشت                             که یک پسر در راه ناگه بند گشت
در پی اش افتاد و گفت به او سلام                           بعد از آن دیگر نگفت او یک کلام
دختر اما ناگهان بی درنگ                                     سوی او برگشت مانند پلنگ
گفت با او ای بچه پرروی خفن                                می دهی زحمت به بانویی چو من
من که نامم هست آزیتای صدر                                من که زیبایم مثل ماه بدر
من که در نبش خیابان بهار                                    میکنم در شرکت رایانه کار
دختری چون من که خیلی خانمه                              بیست و شش ساله،مجرد،دیپلمه
دختری که خانه اش در شهرک است                         کوی پنجم،نبش کوچه،نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم کلام                               با تو من حرفی ندارم والسلام!!!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 13:49 توسط حسین قلی تبار عمران|

مهم نبوده سوختنم

دور از تو پرپر زدنم

مهم تو بودی عشق من

نه قصه شكستنم

به افتخار عشق تو

میگم كه بازنده من

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 13:26 توسط حسین قلی تبار عمران|

عشق يعنی رازقي٬ يعنی نسيم
عشق يعنی مست گشتن از شميم
عشق يعنی آفتاب بی غروب
عشق يعنی آسمان٬ يعنی فروغ
عشق يعنی آرزو٬ يعنی اميد
 عشق يعنی روشنی٬ يعنی سپيد­­
عشق يعنی غوطه خوردن بين دو موج
عشق يعنی رد شدن از مرز اوج
عشق يعنی از سپيده تا سحر
عشق يعنی پا نهادن در خطر
عشق يعنی لحظه لحظه ديدار يار
عشق يعنی دست در دستِ نگار
عشق يعنی عقل شد مدهوش تو
عشق يعنی لحظه لحظه بی قرار
عشق يعنی صبر٬ يعنی انتظار
عشق يعنی اشتياق و انتظار

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 13:22 توسط حسین قلی تبار عمران|

نه اسمش عشق اســـــت، نه علاقه ،نه حتی عــــادت. حماقت محـــــــــــــض است دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیــست.

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 13:32 توسط حسین قلی تبار عمران|

چقدر امشب حس می کنم نبودن تو را
صدایت در گوشم می پیچد و من می گویم
جانم ، مرا صدا زدی ؟!
دلم تنگ است...
صدایم کن...


نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 13:31 توسط حسین قلی تبار عمران|


وقتی رفتی همه چی رفت / همه ی دلبستگی رفت / شب و روز من یکی شد / حتی حس زندگی رفت / دیگه بی تو مرده بودم / حرف مردم شده بودم / توی آشوب نبودت / تو خودم گم شده بودم / وقتی رفتی تازه فهمیدم کی بودی / برای من تپش زندگی بودی / وقتی رفتی دیگه اون حنجره خوابید / از تو مونده یادگاری / واسه ی من بیقراری / خنده رو لبامه اما / از دلم خبر نداری / نه تو بودی نه ترانه / نه یه حرف عاشقانه / مگه من از تو چی خواستم؟ /فقط و فقط بهانه!!!!!!!!!!!!!!!     

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 19:59 توسط حسین قلی تبار عمران|


نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 17:3 توسط حسین قلی تبار عمران|


نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 16:37 توسط حسین قلی تبار عمران|


نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 16:23 توسط حسین قلی تبار عمران|


نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 15:54 توسط حسین قلی تبار عمران|

هوا بوی نم گرفته دوباره دلم گرفته

صدای گریه ی بارون تو خیابون دم گرفته

با نگاهت قلبمو ازم گرفتی

اینم بمونه

با غرورت منو دست کم گرفتی

اینم بمونه

گفتی که قلبتو پس میدم دیوونه

اینم بمونه

گفتم این قلب تو پیشت بمونه

اینم بمونه

خواستم عاشقت کنم گفتی محاله

اینم بمونه

گفتی که تو هم دلت چه خوش خیاله

اینم بمونه

من می گفتم شب عشق به این سیاهی

نداره ترسی برام وقتی تو ماهی

تو می گفتی آره من ماهم ولی تو

اومدی آسمونت رو اشتباهی

اینم بمونه


نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 22:37 توسط حسین قلی تبار عمران|


نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 22:34 توسط حسین قلی تبار عمران|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت